داستان های کوتاه انگلیسی برای آموزش+ترجمه

داستان های کوتاه انگلیسی برای آموزش+ترجمه

داستان های کوتاه انگلیسی برای آموزش+ترجمه

 

 

lost and found

دانا و شوهرش جان تابستان ها هر شنبه به لب دریا می روند. امروز هم استثنا نیست. دانا برای پیک نیک ناهار آماده می کند. او چتر ساحلی و لوسیون ضد آفتاب را بر می دارد.

Donna and her husband John go to the beach every Saturday in the summer. Today is no exception. Donna packs a picnic lunch. She packs the beach umbrella and sun lotion.

او نمیتواند حوله های ساحلی شان را پیدا کند. دانا همیشه چیزها را گم می کند. حوله ها در سبد رخت ها یا در خشک کن نیست. آنها در کمد هم نیستند. او در نهایت به کیف ساحلی اش نگاه می کند. او ته کیف حوله های تا شده را می بیند. البته، حوله ها دقیقا آن جایی هستند که باید باشند.

She cannot find their beach towels. Donna always loses things. The towels are not in the laundry basket or dryer. They are not in the closet, either. She finally looks in her beach bag. She sees the towels folded in the bottom. Of course, the beach towels are exactly where they should be.

دانا لباس شنایش را می پوشد و کلاه آفتابی شل اش را روی سر می گذارد. او تقریبا آماده است. او فقط به عینک آفتابی اش نیاز دارد. او فکر می کند آن روی میز کنار در هست. یا شاید در دستشویی است. می تواند در کیف دستی اش هم باشد. دانا آه می کشد.

Donna puts on her swimsuit and floppy sun hat. She is almost ready. She just needs her sunglasses. She thinks they are on the table by the door. Or maybe they are in the bathroom. They could also be in her purse. Donna sighs.

جان سبد پیک نیک، چتر، و کیف ساحلی را در ماشین می گذارد. او قلاب و تجهیزات ماهیگیری اش را چک می کند. او آنها را در ماشین کنار سبد پیک نیک می گذارد. سگ شان دیزی می پرد روی صندلی عقب. او عاشق ساحل است! جان آماده ی رفتن است. دانا کجاست؟ دانا می داند که او دوست دارد قبل از جمعیت به ساحل برسد.

John puts the picnic basket, umbrella, and beach bag in the car. He checks his fishing poles and equipment. He places them in the car beside the picnic basket.. Daisy, their dog, jumps in the backseat. She loves the beach! John is ready to leave. Where is Donna? She knows he likes to arrive at the beach before the crowds.

جان غرغری کرد و سرش را تکان داد. دانا همیشه دیر می کند!

John groans and shakes his head. Donna is always late!

دانا دنبال عینک آفتابی اش می گردد. او نمی تواند آن را پیدا کند و میداند که جان منتظر است. جان خیلی بدش می آید وقتی او دیر می کند! او کیف دستی اش را می قاپد و در را قفل می کند.

Donna searches for her sunglasses. She cannot find them, and she knows John is waiting. He hates when she is late! She grabs her purse and locks the door.

وقتی دانا دارد سوار ماشین می شود جان می گوید:« دیر کردی.» دانا به جان گفت که نتوانست عینک آفتابی اش را پیدا کند.

“You are late,” John says as Donna gets in the car. Donna tells John that she could not find her sunglasses.

جان به او نگاه می کند و می خندد! او آفتاب گیر را پایین داد تا دانا بتواند خود را در آینده ببیند. دانا به آینه نگاه می کند و او هم می خندد. عینک آفتابی اش بالای سرش است. آن تمام مدت روی سرش بود!

John looks at her and laughs! He flips down the sun visor so Donna can see herself in the mirror. Donna looks in the mirror and laughs too. Her sunglasses are on top of her head. They were there the whole time!

دانا با خنده گفت:« اشیای گم شده همیشه در آخرین جایی است که دنبالشان می گردی.»

 

The Pet Shop

کودی و خواهرش آپریل تصمیم می گیرند که یک سگ داشته باشند. آنها به سمت مغازه فروش حیوانات خانگی می روند تا نگاهی به آنجا بیندازند.

Cody and his sister April decide they want a dog. They head down to the local pet store and have a look around.

مغازه فروش حیوانات خانگی بسیار کوچک است و حیوانات بسیاری ندارد.

It is a very small pet store that doesn’t have many animals.

صاحب مغازه پیرمرد مهربانی به اسم آقای اسمیت است. او به سمت شان می رود و به کودی و آپریل سلام می کند.

The owner of the shop is a nice old man named Mr. Smith. He walks over and greets Cody and April.

او می پرسد:« چه کمکی می توانم به شما بکنم؟»

“How can I help you?” he asks.

آپریل جواب می دهد:« ما می خواهیم یک سگ بخریم.»

“We would like to buy a dog,” April responds.

آقای اسمیت به او می گوید:« آه، خب، ما مغازه حیوانات خانگی بزرگی نداریم. برای همین برای انتخاب کردن دو نوع سگ بیشتر نداریم.»

“Ah, well, we are not a big pet shop,” Mr. Smith tells her. “So we only have two dogs to choose from.”

آنها از آقای اسمیت خواستند تا سگ ها را بهشان نشان دهد.

They ask Mr. Smith to show them the dogs.

آقای اسمیت آنها را به بخش پشتی مغازه یعنی جایی که سگ ها آنجا بودند، راهنمایی می کند. یکی از آنها یک سگ بولدارگ بزرگ به اسم باستر است. دیگری یک سگ چی واوای ریزه میزه به اسم تیکاپ است.

Mr. Smith leads them to the back of store where the two dogs are. One of them is a very big bulldog named Buster. The other is a very tiny chihuahua named Teacup.

آپریل تیکاپ را می خواهد. کودی باستر را می خواهد. آنها بیرون می روند تا با هم بحث کنند.

April wants Teacup. Cody wants Buster. They walk outside to discuss.

آنها نمی توانند بر سر انتخاب سگ به توافق برسند. آپریل پیشنهاد می دهد که برای تعیین برنده تا خانه مسابقه دهند. برنده ی مسابقه سگ را انتخاب می کند.

They can’t agree on a dog. April suggests they race home for it. The winner of the race chooses the dog.

کودی موافقت می کند، بعدش به آپریل می گوید که بند کفش هایش باز است. وقتی آپریل به پایین نگاه می کند، کودی شروع می کند به دویدن و جلو می زند.

Cody agrees, then tells April her shoelace is untied. When April looks down, he runs off and gets a head start.

کودی تا آنجا که می تواند سریع می دود. او واقعا آن بولداگ را می خواهد. او به عقب نگاه می کند. آپریل انقدر عقب افتاده که کودی حتی نمی تواند او ببیند.

Cody runs as hard as he can. He really wants that bulldog. He looks back. April is so far behind he can’t even see her.

کودی بالاخره به خانه می رسد. او خسته است اما خوشحال است. او می داند که برنده شده است.

Cody finally gets home. He is tired but he is happy. He knows he is the winner.

آپریل چند دقیقه بعد از کودی می رسد. او به کودی تبریک می گوید. آنها به مغازه فروش حیوانات خانگی بر می گردند تا باستر سگ بولداگ را بخرند.

April arrives a few minutes after Cody. She congratulates him. They return to the pet store to purchase Buster the bulldog.

اما، وقتی می رسند تنها تیکاپ سگ چی واوا را می بینند.

However, when they arrive they only see Teacup the chihuahua.

آقای اسمیت جزئیات قضیه را به آنها می گوید. او توضیح می دهد که چند دقیقه بعد از اینکه آپریل و کودی رفتند، دوپسر می آیند به مغازه و بولداگ را می خرند.

Mr. Smith gives the details. He explains that a few minutes after April and Cody leave, two boys walk in and buy the bulldog.

کودی به آپریل نگاه می کند و آپریل به او لبخندی تحویل می دهد. کودی آه می کشد. او رویش را سمت آقای اسمیت می کند.

Cody looks at April, and she holds back a smile. Cody sighs. He turns back to Mr. Smith.

کودی با ناراحتی لبخند می زند و می گوید:« برخی اوقات مسابقه را می بری اما جایزه را نمی بری! به ما لطفا سگ چی واوا را بدهید لطفا.”

“Sometimes you win the race, but not the prize!” Cody smiles sadly. “We’ll take the chihuahua, please.”

Sean and the Birthday Cake

سین غذا را دوست دارد. او میوه و سبزیجات را دوست دارد. او نان و کیک را دوست دارد. او ماهی و فرآورده های لبنی را دوست دارد. او گوشت را دوست دارد. او همه چیز می خورد.

Sean likes food. He likes fruit and vegetables. He likes bread and cakes. He likes fish and dairy products. He likes meat. He eats everything!

یک روز او به یک مهمانی می رود. این یک مهمانی تولد برای دوستش لئو است. او از مهمانی با دوستانش لذت می برد. آنها می رقصند و خوش می گذرانند.

One day he goes to a party. It is a birthday party for his friend Leo. He enjoys the party with his friends. They dance and have fun.

در انتهای شب، مادر لئو باید یک کیک می آید. همه خوشحال هستند. آنها کیک شیرین را دوست دارند. سین هم خوشحال است. او غذا را دوست دارد.

At the end of night, Leo’s mother comes with a cake. Everyone is very happy. They like sweet cakes. Sean is also happy. He likes food!

مادر لئو کیک را تکه می کند و به هر بچه یک تکه کیک می دهد. سین اولین کسی است که یک تکه کیک می گیرد. در ابتدا او خیلی شاد است، اما بعد از چند لحظه او آبی می شود و به بیرون می دود.

Leo’s mother slices the cake and gives every kid a piece of cake. Sean is the first one that gets a piece. At first, he is very happy, but after a few moments he turns blue. He runs outside.

وقتی او بر می گردد همه متعجب هستند. دوست او لئو می پرسد، “سین، آیا همه چیز روبه راه است؟ تو عادی رفتار نمی کنی!

” When he returns, everybody is very surprised. His friend Leo asks, “Sean, is everything alright? You don’t behave like yourself!”

سین متعجب است. “چرا، لئو؟ چرا این را می گویی؟

” Sean is surprised. “Why, Leo? Why do you say that?”

“خب!” لئو جواب می دهد، “تو معمولا غذا را خیل دوست داری! تو از غذا فرار نمی کنی!”

“Well,” Leo answers, “you usually love food very much! You don’t run away from food!”

سین لبخند می زند و می گوید، “من غذا را دوست دارم اما آن کیک غذا نیست.

” Sean smiles and says, “Yes, Leo, I love food. But that cake is not food!”

 

 

Emily’s Secret

امیلی 8 سال سن دارد. او در یک خانه بزرگ زندگی می کند. او یک اتاق خیلی بزرگ دارد. او اسباب بازی های زیادی دارد و او دوستان زیادی دارد. اما امیلی شاد نیست. او یک راز دارد.

Emily is 8 years old. She lives in a big house. She has a huge room. She has many toys and she has a lot of friends. But Emily is not happy. She has a secret.

او نمی خواهد به هیچ کس در مورد رازش بگوید. او احساس شرمندگی می کند. مشکل این است که اگر کسی (هم) در این مورد بداند، هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.

She doesn’t want to tell anyone about her secret. She feels embarrassed. The problem is that if nobody knows about it, there is no one that can help her.

امیلی تکیلفش را نمی نویسد. وقتی یک امتحان وجود دارد او مریض می شود. او به هیچ کس نمی گوید، اما واقعیت این است که او نمی تواند بخواند و بنویسد. امیلی حرف های الفبا را به خاطر نمی آورد.

Emily doesn’t write her homework. When there is an exam – she gets sick. She doesn’t tell anyone, but the truth is she can’t read and write. Emily doesn’t remember the letters of the alphabet.

یک روز معلم امیلی می فهمد. او می بیند که امیلی نمی تواند روی تخته بنویسد. او، امیلی را بعد از کلاس صدا می کند از او می خواهد که به او حقیقت را بگوید. امیلی می گوید “این درست است، من نمی دانم چطور بخوانم و بنویسم.”. معلم به او گوش می کند. او می خواهد به امیلی کمک کند. او به امیلی می گوید “مشکلی نیست. تو می توانی بخوانی و بنویسی، اگر ما با هم تمرین کنیم.

” One day, Emily’s teacher finds out. She sees that Emily can’t write on the board. She calls her after class and asks her to tell the truth. Emily says, “It is true. I don’t know how to read and write”. The teacher listens to her. She wants to help Emily. She tells her, “That’s ok. You can read and write if we practice together”.

پس امیلی و معلمش هر روز بعد از کلاس (همدیگر را) می بینند. آنها با هم تمرین می کنند. امیلی به سختی کار می کند! حالا او می داند چطور بخواند و بنویسد.

So Emily and her teacher meet every day after class. They practice together. Emily works hard. Now she knows how to read and write!

 

Daniel loves the beach

هر شنبه دنیل و خانواده اش به ساحل می روند. آنها خیلی دورتر از ساحل زندگی می کنند، اما یکبار در هفته خانواده سوار ماشین می شود و پدر دنیل ساعت ها رانندگی می کند تا آنها برسند.

Every Saturday Daniel and his family go to the beach. They live far from the beach, but once a week the family gets into the car and Daniel’s father drives for hours until they arrive.

والدین دنیل ساحل را دوست دارند. دنیل و خواهر و برادرش ساحل را دوست دارند. سگ خانواده ساحل را خیلی زیاد دوست دارد.

Daniel’s parents love the beach. Daniel and his sister and brother love the beach. The family’s dog loves the beach very much.

اما این مشکل است که هر هفته به ساحل بروند. پدر دانیل از ساعت ها رانندگی خسته می شود. بقیه خانواده از ساعت ها در ماشین نشستن خسته می شوند. مادر دنیل می گوید: “در ساحل سرگرم کننده است، اما زمان زیادی لازم است تا به ساحل برسیم و برگردیم.

” But it is a problem to go to the beach every week. Daniel’s father gets tired from driving so many hours. The rest of the family gets tired from sitting in the car for so many hours. Daniel’s mother says: “It’s fun in the beach, but it takes too much time to get there and back!”

دنیل و خواهر و برادرش خیلی غمگین هستند. آنها می خواهند به ساحل بروند اما این یک مشکل است. آنها سعی می کنند به استخر بروند اما این چیز مشابهی نیست.

Daniel and his sister and brother are very sad. They want to go to the beach, but it is a problem. They try to go the swimming pool, but it is not the same thing.

یک روز والدین دنیل برای صحبت با بچه ها می آیند. آنها می گویند: “ما یک مشکل برای هر هفته رفتن به ساحل داریم، اما ما ساحل را دوست داریم، و شما ساحل را دوست دارید، و سگ ساحل را دوست دارد. پس ما یک راه حل داریم. ما نیاز داریم نزدیک ساحل زندگی کنیم!

” One day Daniel’s parents come to talk with the kids. They say: “We have a problem to go to the beach every week, but we love the beach, and you love the beach, and the dog loves the beach. So we have a solution. We need to live near the beach!”

دانیل و خواهر و برادرش خیلی خوشحال هستند! حالا آنها نزدیک ساحل زندگی می کنند. آنها هر روز به ساحل می روند!

Daniel and his sister and brother are very happy! Now they live near the beach. They go to the beach every day!

 

 

Kevin’s Car

کوین ماشین ها را دوست دارد. او در مورد ماشین ها در مجله می خواند و برنامه هایی در مورد ماشین ها در تلویزیون می بیند. سر او پر از ماشین هاست!

Kevin likes cars. He reads about cars in magazines and he watches shows about cars on TV. His head is full of cars!

او به والدینش می گوید، “لطفا، لطفا، لطفا، میتوانید برای من یک ماشین بخرید؟

” He tells his parents, “Please, please, please, could you buy me a car?”

“نه” مادر کوین می گوید، “تو بیش از حد جوانی که یک ماشین را برانی. این خطرناک است.”

“No,” says Kevin’s mom, “You are too young to drive a car. This is dangerous.”

“نه” پدر کوین می گوید، “یک ماشین خیلی گران است.، ما نمی توانیم حالا برای تو یک ماشین بخریم.”

“No,” says Kevin’s dad, “A car is very expensive. We can’t buy you a car now.”

کوین خیلی غمگین است. او یک ماشین می خواهد. او یک ماشین قرمز سریع مسابقه ای می خواهد.

Kevin is very sad. He wants a car. He wants a fast red sports car!

او تصمیم می گیرد یکی درست کند! او کتاب هایی در مورد این موضوع می خرد. او در اطراف گاراژ می چرخد و مکانیک ها را که ماشین ها را تعمیر می کنند تماشا می کند. این برای او بسیار جالب است و به او خیلی خوش می گذرد.

He decides to build one! He buys books and reads about the subject. He hangs around at the garage and watches the mechanics fix the cars. It is very interesting for him and he has a lot of fun.

سر انجام، او شروع به ساختن ماشین خودش می کند! او به والدینش در این مورد می گوید. پدرش او را باور نمی کند. او می گوید این خیلی مشکل است. مادرش می گوید که او نگران است. او نمی خواهد که کویل کار خطرناکی بکند.

Finally, he starts building his own car! He tells his parents about it. His father doesn’t believe him. He says it’s too difficult. His mother says she is worried. She doesn’t want him to do anything dangerous.

بعد از دو ماه، کویل والدینش را دعوت می کند تا ساخته او را ببینند. والدینش متعجب هستند! این قشنگ است! این قرمز است! این درخشان است! این یک ماشین اسباب بازی بزرگ مسابقه ایست! کوین می تواند داخلش بنشیند و رانندگی کند!

After two months, Kevin invites his parents to see his creation. His parents are surprised! It is beautiful! It is red! It is shiny! It is a big toy sports car! Kevin can sit inside it and drive!

والدین کوین خیلی خوشحال و سرافراز هستند. پدر کوین می گوید: “من مطمئن بودم که تو می توانی این را انجام دهی!”

Kevin’s parents are very happy and proud. Kevin’s dad says: “I was sure you can do it!

”مادر کوین می گوید: “من مطمئن بودم که این خطرناک نیست.”

Kevin’s mom says: “I was sure it was not dangerous!”

کوین لبخند می زند و با ماشین دور می شود. Kevin smiles and drives away.


برچسبها:

loading...
مطالب پربازدید هفته
دوستان ما