داستان کوتاه و آموزنده….حواستان به کودکانتان باشد

داستان کوتاه و آموزنده….حواستان به کودکانتان باشد

داستان کوتاه و آموزنده….حواستان به کودکانتان باشد

 

در دبستانی، معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .

یکی از برگه‌ها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟

داستان کوتاه و آموزنده

زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .

مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:

داستان کوتاه و آموزنده

“خدایا، می‌خواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. می‌خواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.می‌خواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم. می‌خواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانواده‌ام اطراف من حلقه بزنند.می‌خواهم وقتی که حرف می‌زنم مرا جدّی بگیرند؛ می‌خواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم می‌خواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن می‌رسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم می‌خواهد پدرم، وقتی از سر کار برمی‌گردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بی‌توجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند … دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم. فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم.”

انشا به پایان رسید.

داستان کوتاه و آموزنده

مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت، “عجب پدر و مادر وحشتناکی‌اند!”

زن سرش را بالا گرفت و گفت، “این انشا را دخترمان نوشته”

مطالب پربازدید هفته
دوستان ما
نقاط حساس تحریک پذیر بدن عشقم در رابطه جنسی کجاست؟
نقاط حساس تحریک پذیر بدن عشقم در رابطه جنسی کجاست؟
مشاهده بیشتر