شعرهای زیبا و جدید ویژه ماه محرم

شعرهای زیبا و جدید ویژه ماه محرم

شعرهایی ویژه ماه محرم

 

کم کم غروب واقعه از راه می رسید
یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

اشعار ویژه محرم

 

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام
آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین
ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره
اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام
اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام
آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین
اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

 

اشعار ویژه محرم

 

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 

اشعار ویژه محرم

 

آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد…
بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد…

 

وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت
این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد …

 

ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود
ابری که روی صورت من را گرفت و بعد

 

انگار صدای مادری دلخسته می رسید
آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد

 

همراه آن صدا تمامیِّ کودکان
ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد

 

هر کس که زنده بود از اهل خیام تو
مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد

 

دور از نگاه علمدار لشگرت
آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد

 

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

 

گردآوری : فراناز

پربیننده ترین مطالب سایت

پربازدید هفته
پربازدید ماه