وقتی که مرد خونه، بیمار می شه!!!

وقتی که مرد خونه، بیمار می شه!!!

وقتی مرد خونه بیمار می شه و سر کار نمی ره ، خانم خونه باید حواسش بیشتر جمع باشه تا هم اون بتونه استراحت کنه و هم کارهای خونه مثل همیشه انجام بشه…

 

عجب زمستانی دارد امسال ! یا خودم  سرما می خورم و فشارم می افتد ، یا حامد سینوس هایش چرک می کند ، یا صدرا شب تا صبح سرفه می کند و نمی خوابد ، یا صبورا تب دار و بی حال می شود.

اصلا انگار تمام این ماه اخیر برای من ، یا به مریضی گذشت یا به مریض داری !! وقتی بچه ها مریض می شوند ، انگار کل دنیا روی سر آدم خراب می شود . چشمهایشان آنقدر معصوم می شود که آدم تحمل دیدنشان را ندارد. من که همیشه می گویم ازمریضی خودم خیلی راضی ترم تا مریضی بچه ها !! حاضرم صددفعه خودم مریض شوم ، ولی یک دفعه این بچه های بی گناه که حتی نمی توانند بگویند کجایشان درد می کند مریض نشوند.

 البته یک چیز دیگری هم وجود دارد که ان شاءالله قسمت هیچ خانه ای نشود .آن هم  وقتی است که آقای خانه بیحال می شوند و آن قدر حالشان – دور از جان-  بد می شود که حتی سرکار هم نمی روند . اصلا انگار آدم  دست و پایش را گم می کند در خانه . خانه ای که همیشه مرتب بوده و منظم ، انگار وسایلش راه می افتند و این طرف و آن طرف می روند .

هفته ی پیش که حامد طبق روال عادی زمستان ها سینوس هایش چرکی شده بود و دکتر برایش روزی دو تا پنی سیلین نوشته بود ، از همان روزهای سخت زندگی بود . این بار آبسه ی جای آمپول هم به آبریزش بینیِ شدید و سرفه های مکرر اضافه شده بود . کیسه ی آب جوش  سوراخ بود و برای کمپرس گرم ، مجبور بودم مدام حوله را داغ کنم و به حامد بدهم .  

 وقتی بچه ها از خواب بلند شدند و بابا جون را در خانه دیدند ، کلی ذوق کردند و کلی برنامه ریختند  برای یک روزِ غیر جمعه ، همراه با بابا . اولش هم حامد – طفلکی –  به روی خودش نیاورد که حال و حوصله ی همیشگی را ندارد و باید استراحت کند . ولی متاسفانه این “به روی خود نیاوردن” ، به نیم ساعت هم نکشید .

حامد یک بالش و پتو آورده بود جلوی تلویزیون و داشت مثلا هم استراحت می کرد ، هم با بچه ها بازی می کرد . صدرا جعبه ی لگو بازی را وسط هال پخش کرد و مشغول بازی شد . صبورا هم چهار تا عروسک بغل گرفت و همه را  کنار بالش حامد خواباند و آرام برایشان  قصه گفت . صدرا مثل همیشه اول بازی اش را بی سروصدا شروع کرد  و مشغول ابداع اشکال عجیب غریب شد که فقط خودش می توانست تشخیص بدهد این که ساخته  اژدهاست یا هواپیما ! منم در آشپزخونه داشتم شلغم و هویجِ سوپ را خرد می کردم . حامد از اینکه بچه ها این قدر خوب با خودشان بازی می کنند کلی به خودش افتخار کرد، بعد این حس خوبش با تاثیر خواب آلودگی داروها قاطی شد و آن را  به خواب برد ، ولی هنوز پنج دقیقه از خوابش نگذشته بود که ناگهان جیغی بنفش و کش دار ، او را مجبور به ایستادن بر روی پاهایش کرد . گوشه ی چشم صبورا زخمی شده بود و داشت خون می آمد . معلوم شد هواپیمای اختراعی صدرا خان حین پرواز ، حواسش به موانع پرواز نبوده و با شی ناشناسی برخورد کرده است .

حالا سردرد از خواب پریدن هم به آبسه و آبریزش بینی و سرفه اضافه شده بود .

بعد از ناهار ، بچه ها رو توجیه کردم که امروز با روزای دیگه فرق می کند . باید هوای بابا جون را بیشتر داشته باشیم و کاری کنیم که زودتر حالش خوب شود . از بچه ها خواستم ساکت تر از روزهای قبل بازی کنند و چند تا مثال امنیتی هم برایشان زدم . مثلا اینکه خیلی سراغ تلویزیون و دی وی دی نروند ، ماشین و عروسک های کوکی وباطری دار را برای بازی انتخاب نکنند ، سعی کنند امروز تک تک بازی کنند ، تا کمتر سروصدا شود ، امیرعلی و دینا – بچه های همسایه – را به خانه دعوت نکنند و …  قس علی هذا .

بعد از چند ساعت ، دوباره خانه در سکوت غرق شد . چای را دم کردم و لیموشیرین ها را شستم و گذاشتم برای آبگیری . صبورا کاسه بشقاب های پلاستیکی اش را وسط آشپزخونه پهن کرده بود . صدرا با ماژیک های رنگارنگش روی تخته وایت برد ، نقشه ی گنج می کشید و حامد این بار روی مبل راحتی به خواب رفته بود .

این دفعه  نوبت من بود که به خودم افتخار کنم از اینکه توانسته بودم با صحبت هایم بچه ها را مجاب کنم !  با خودم گفتم فرصت خوبیه تا رمانی که در دست داشتم را تمام کنم . روی تخت دراز کشیدم و هنوز صفحه ی تازه در انتهای کتاب را پیدا نکرده بودم ، که با صدای ” وااای سوختم ، وای سوختم ” حامد از جا پریدم .

این بار نوبت صبورا خانم بود که می خواست برطبق سفارشات اینجانب – که کاری کنیم حال بابا زودتر خوب شود – برای پدرش مادری کند و چای تازه دم برایشان بیاورد ، که ناگهان دستش لرزیده بود و چای تازه دم ، قسمت شلوار بابا جون شده بود .

حالا سوختگی هم اضافه شد به سردرد ، آبسه ، آبریزش بینی و سرفه . خلاصه گل بود ، به سبزه نیز آراسته شد .

 بهتراست که  دیگر از اخلاق مرد مهربان خانه تا آخر شب چیزی نگویم که حتما تجربه اش را همگی  در خانه داشته اید !!!!

 

آخر کلام اینکه  : ان شاءالله  آقای خانه همیشه سلامت باشند و هر روز ، قبراق و بانشاط ، تشریف ببرند بیرون از منزل و خانم و بچه ها  را تا عصر در انتظار قدوم پربرکت شان منتظر نگه دارند ….آمین …

 

گردآوری : فراناز

پربیننده ترین مطالب سایت

پربازدید هفته
پربازدید ماه