داستان جالب و کوتاه زن جوان و خروس + داستان های جالب درباره خروس

داستان جالب و کوتاه زن جوان و خروس + داستان های جالب درباره خروس

داستان جالب و کوتاه زن جوان و خروس + داستان های جالب درباره خروس

داستان زن جوان و خروس یکی از زیباترین داستان های موجود می باشد.

 

می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد، همسر جوانش، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان. مرد، خوشحال از این که زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.

 

پیرمرد که ماوقع را شنیده است، گفته است: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند، لابد ریگی به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.

 

همچنین در ادامه 2 داستان جالب با موضوع خروس را آورده ایم.

 

 

داستان کوتاه کودکانه روباه و خروس

در کنار جنگلی سبز و پر درخت مزرعه ای زیبا بود

که داخل ان پر از مرغ و خروس بود .

یك روز صبح روباهی گرسنه تصمیم گرفت که راهی پیدا کند

و وارد ان مزرعه بشود و مرغ و خروسی شكار كند.

او ارام ارام رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید .

مرغ ها با دیدن روباه از ترس فرار كردند

و هر کدام به گوشه ای امن پناه بردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید.

روباه با مهربانی سلام کرد و گفت: صدای قشنگ شما را شنیدم

برای همین نزدیك تر آمدم تا بهتر بشنوم، حالا چرا بالای درخت رفتی ؟

خروس گفت: از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنیت می كنم.

روباه گفت: تو مگر نشنیده ای كه سلطان حیوانات جناب شیر دستور دادند

كه از امروز به بعد هیچ حیوانی نباید به حیوان دیگر آسیب برساند.

خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد.

روباه پرسید: به كجا نگاه می كنی ؟

خروس گفت: از دور حیوانی به این سو می دود

و گوش های بزرگ و دم دراز دارد .

نمی دانم سگ است یا گرگ؟

روباه گفت: با این نشانی ها كه تو می دهی ،

چهره ی یک سگ بزرگ است که به این جا می آید

و من باید هر چه زودتر از اینجا دور بشوم.

خروس گفت: مگر تو نگفتی كه سلطان حیوانات دستور داده

كه حیوانات همدیگر را اذیت نكنند ، پس چرا ناراحتی ؟

روباه گفت: می ترسم كه این سگه دستور را نشنیده باشد!

و بعد از ترس شکار شدن پا به فرار گذاشت.

و بدین ترتیب خروس از دست روباه خلاص شد.

 

داستان خروس، موش و مرغ قرمز کوچک

داستان خروس ،موش و مرغ قرمز کوچک از این قراره که روزی روزگاری تپه ای بود و بالای این تپه، خانه ای قشنگ و کوچک وجود داشت . این خانه یه در کوچیک سبز و چهار پنجره ی کوچیک با پرده سبز داشت . تو این خانه خروس ،موش و مرغ قرمز کوچک زندگی میکردن .

 

در همون نزدیکی رو ی تپه دیگه ای ،خونه کوچک دیگه ای بود . این خونه خیلی زشت بود . درش بسته نمیشد ، پنجره هاش شکسته بود و پرده های خونه همه پاره شده بود. توی این خونه یه روباه مکار با چهارتا بچه ش زندگی میکردن.

 

یک روز صبح ، چهار تا بچه روباه بهش گفتن :”بابا ما خیلی گرسنمونه.”

 

یکی از بچه روباها گفت :” دیروز هیچی نخوردیم”

 

یکی دیگشون گفت :” روز قبلش هم چیزی نخوردیم”

 

سومی گفت :” روز قبلش هم فقط یه نصف مرغ خوردیم”

 

چهارمی گفت :” روز قبل از اون هم فقط دوتا جوجه اردک کوچولو خوردیم”

 

بابا روباهه چندبار سرشو تکون داد و فکر کرد. بعد از پشت پنجره به تپه نزدیک خونه اشاره کرد و با صدای کلفتی گفت :”اون تپه رو میبینین؟ روی اون تپه یه خونست . توی اون خونه یه خروس زندگی میکنه”

 

دوتا از بچه روباها فریاد زدن :” با یه دونه موش”

 

دو تای دیگه هم داد زدن :” ویه دونه مرغ قرمز کوچک”

 

بابا روباهه گفت :”اونا خیلی خوشمزه و چاق و چله ان. همین امروز کیسه مو برمیدارم و از تپه بالا میرمو خروس و موش و مرغ قرمز کوچک رو میدزدمو با خودم میارم تو خونه.”

 

یکی از بچه روباها گفت :” من آتیش درست میکنم تا اونا رو بپزیم”

 

دومی گفت:”من هم قابلمه رو میارم و روی آتیش اجاق میذارم”

 

سومی گفت :” من هم ماهیتابه رو میارم و یه کم توش روغن میریزم تا یه کم سرخشون کنیم”

 

بچه روباه چهارمی که از همه شکمو تر بود گفت :” من هم از هر کدوم یه تیکه برمیدارم و میخورم”

 

بعد چهار بچه روباه از خوشحالی هورا کشیدن و بالا و پایین پریدن و روباه بزرگ هم رفت تا کیسه ش رو بیاره و سفرش رو شروع کنه.

 

اما بشنویم از خروس و موش و مرغ قرمز ، اونا چی کار میکردن راستی ؟

 

خبر بد اینکه باید بهتون بگم اون روز صبح خروس و موش از دنده چپ بلند شده بودن و خیلی بداخلاق بودن. خروس مرتب نقمیزد که هوا گرمه و موش غر میزد که چرا انقدر هوا سرده . اون دوتا با غر غر زیاد به آشپزخونه رفتن. مرغ قرمز کوچک مهربون مثل فرفره تو آشپزخونه میچرخید و همه کارارو انجام میداد. مرغ قرمز پرسید :” کی میره برای آتیش اجاق هیزم بیاره؟”

 

خروس گفت :” من که نمیرم”

 

موش گفت :” منم نمیرم”

 

مرغ قرمز کوچک گفت :” پس خودم میرم”

 

این حرف رو گفتو از خونه رفت بیرون تا بره و هیزم بیاره.

 

وقتی برگشت رو کرد به خروس وموش و گفت :” حالا کی میره از چشمه آب بیاره تا کتری رو پرآب کنمو چایی دم کنم؟”

 

خروس دوباره گفت :” من نمیرم”

 

موش هم گفت :” منم نمیرم”

 

مرغ قرمز مهربون گفت :” باشه ، پس خودم میرم”

 

با این حرف رفت تا از چشمه آب بیاره. وقتی برگشت، آتیش رو روشن کرد و کتری روروی اجاق گذاشت و گفت :”حالا کدومتون صبحانه رو آماده میکنه؟”

 

خروس دوباره گفت :” من که آماده نمیکنم”

 

موشه هم گفت :” منم که خستم ، آماده نمیکنم”

 

مرغ قرمز بیچاره، دوباره گفت :” پس خودم صبحانه رو آماده میکنم”

 

وقتی مرغ قرمز مهربون میزصبحانه رو آماده کرد و هر سه تاشون سر میز نشستن ، خروس و موش شروع کردن به دعوا و جر و بحث کردن با همدیگه.خروس لیوان شیر رو روی زمین ریخت و موش هم خرده های نون رو.

 

مرغ قرمز کوچولو با ناراحتی گفت :” حالاکی سفره رو جمع میکنه؟”

 

اون امیدوار بود که خروس و موش دست از غر زدن و دعوا و لج بازیشون بردارن و یه کم کمکش کنن.

 

ولی بچه ها اونا اصلا حاضر نبودن یک کم دست از کارای بدشون بردارن و همکاری کنن .

 

خروس گفت :” من که جمع نمیکنم”

 

موش هم گفت :”منم کار دارم ، نمیتونم سفره رو جمع کنم”

 

مرغ قرمز مهربون که چاره ای نداشت دوباره گفت :” پس خودم سفره رو جمع میکنم”

 

و اینطوری شد که همه چیز رو مرتب کرد و خرده های نون رو جمع کرد و شیری که روی زمین ریخته بود رو پاک کرد.

 

بعد دوباره به خروس و موش گفت :” حالا کی کمکم میکنه تا رختخوابارو مرتب کنم”

 

خروس گفت :” من این کارارو بلد نیستم”

 

موشه هم گفت :” منم بلد نیستم”

 

مرغه قرمز مهربون دوباره گفت :” پس خودم جمع میکنم”

 

با این حرف به طبقه بالا رفت تا رختخوابارو مرتب کنه اما خروس و موش تنبل روی مبل لم دادن و چند لحظه بعدهم به خواب رفتن.
حالا بشنویم از روباه حیله گر.

 

روباه بزرگ از از تپه بالا اومده بود و پاورچین پاورچین وارد حیاط شده بود.اگر خروس و موش بیدار بودن ، حتما چشمای تیز روباه رو از پشت پنجره میدیدنو ازخونه بیرونش میکردن.

 

تق تق تق…تق تق تق…. روباه در زد. موش با تنبلی یکی از چشماشو باز کرد و گفت :” کی پشت دره؟”

 

خروس با بیحالی گفت :”خب برو ببین”

 

موش با خودش گفت :” حتما پستچی اومده و برام نامه اورده”

 

اون بدون اینکه بپرسهکی پشت دره و صدای پشت در رو بشنوه ، قفل در رو باز کرد و همون موقعروباه بزرگ مکار پرید تو و لبخند ترسناکی زد.

 

موش که سعی میکرد از دودکش بالا بره و فرار کنه فریاد زد :” ای وای! ای وای!”

 

خروس هم شروع کرد به قوقولی قوقو کردن و با عجله پشت بزرگترین مبل خونه قایم شد. امام روباه که بلند بلند میخندید بدون معطلی دم موش رو گرفت و اونو تو کیسه ش انداخت. بعد به پشت مبل رفت و گردن خروس رو هم گرفتو اونو مثل موش توی کیسه زندانی کرد.

 

مرغ قرمز بیچاره که سرو صدای موش و خروس رو شنیده بود هراسون از پله ها اومد پایین تا ببینه چه خبر شده . ولی روباه مکار اصلا بهش فرصت ندادو اون رو هم مثل خروس و موش گرفت و توی کیسه انداخت. بعد یه نخ بلندی رو از جیبش بیرون اورد و سر کیسه رو با اون محکم گره زد.کیسه رو پشتش انداخت و از تپه پایین رفت.

 

بله بچه ها اینجوری شد که هر سه تای اونا حالا تو کیسه گیر افتادن.

 

خروس با خودش گفت :” کاش انقدر عصبانی و بداخلاق نبودم”

 

موش با دمش اشکشو پاک کرد وگفت :” کاش انقدر تنبل نبودم”

 

مرغ قرمز کوچیک بهشون گفت :” انقدر ناراحت نباشین ، ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه ست، اینجارو ببینین ، من همیشه کیف دوخت و دوزم همراهمه ،توش قیچی و نخ و سوزن دارم ، من یه نقشه خیلی خوبی کشیدم ، صبر کنید”

 

هوا خیلی گرم بود و روباه بزرگ مکار کم کم احساس خستگی کرد. تصمیم گرفت که زیر سایه درختی استراحت کنه. اون کیسه رو روی زمین انداخت و یه کم بعد خوابش برد.خروپف…خروپف…

 

وقتی مرغ قرمز صدای خرو پف روباه رو شنید قیچیش رو برداشتو ته کیسه رو سوراخ کرد. درست به اندازه ای که موش بتونه از اون بره بیرون . مرغ قرمز با صدای آروم به موش گفت :” زودباش ! برو بیرون و یه سنگ درست اندازه خودت بردارو بیار”

 

موش با عجله بیرون پرید و کمی بعد سنگی رو کشون کشون با خودش اورد. مرغ قرمز گفت :”سنگ رو از سوراخ کیسه بنداز تو”
موش با سرعت این کار رو انجام داد. بعد مرغ با قیچیش سوراخ ته کیسه رو بزرگتر کرد تا خروس هم بتونه بره بیرون. مرغ گفت :” زود باش! تو هم برو ویه سنگی درست به اندازه خودت بردارو بیار”

 

خروس از کیسه بیرون پرید و با عجله رفت تا یه سنگ به اندازهخودش بییاره . کمی بعد نفس زنون با یه سنگ بزرگ اندازه خودش برگشت و سنگ رو از سوراخ کیسه انداخت تو. بعد نوبت مرغ بود که از کیسه بیرون بیادو بعد بره و یه سنگی اندازه خودش بیاره.اون هم همین کار رو انجام داد و سنگ به اندازه خودش رو داخل کیسه انداخت . بعد نخ و سوزنش رو بیرون اورد سریع مشغول دوختن سوراخ کیسه شد. وقتی کارش تموم شد، خروس و موشو مرغ قرمز کوچولو به سوی خونه دویدن . وقتی وارد خونه شدن در رو محکم پشت سرشون بستن و قفل کردن و پرده های خونه رو هم کشیدن و تازه بود که احساس امنیت کردن.
اما بشنویم از روباه که یه چند ساعتی که گذشت از خواب بیدار شد . اون چشماشو مالید و به سایه های بلند روی چمن نگاه کردو گفت :” ای وای چقدر دیر شده باید زودتر راه بیفتم”

 

روباه از تپه پایین اومد و به رودخونه رسید . بعد شلپ! یکی از پاهاشو تو آب گذاشت . شلوپ!اون یکی پاشو هم تو آب گذاشت.
اما انقدر کیسه سنگین بود که روباه با قدم دوم افتاد تو آب! ماهیا اونو با خودشون به اعماق رودخونه بردنو تو قصرشون زندانیش کردن. دیگه هیچکس روباه رو ندید. چهارتا بچه روباه شکمو هم مجبور شدن با شکم گرسنه بخوابن.

 

و اما خروس و موش ! بله اونا دیگه نق نزدن. هیزم آودن ، کتری رو پر آب کردن، میز صبحانه رو چیدن و همه کارهای خونه رو انجام دادن.مرغ قرمزکوچولوی مهربون هم روی مبل دراز کشید و استراحت کرد.

 

بعد از اون روز دیگه هیچ روباهی مزحمشون نشد و اذیتشون نکرد و اونها سالها تو خونه کوچیکشون که درو پرده سبز داشت با خوبی و خوشی زندگی کردن.

مطالب داغ هفته اخیر

تبلیغات متنی