زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

💧قصه های آب

آب، آب، آب

آب، آیین است، باید آن را به جای آورد.

آب،ادب است، باید آن را رعایت کرد.

آب، ایمان است باید آن را با جان حفظش کرد.

من آیینِ آب و ادبِ آب و ایمانِ آب را از هلندیان آموختم که بیش از همه مردم جهان آب داشتند اما بیش از همه مردم قدر هر

قطره آب را می دانستند آنها نگهبانان آبند، ستایشگران آب، حرمتگزاران آب.

و آنجا بود که دانستم فهمیدن آب به شعور محتاج است و به معرفت و به شفقت.

آب را بفهمیم، آب خون ماست.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

👥 آدم ها…

آدم ها هدف نیستند، نمی شود تعیین شان کرد. وسیله نیستند، نمی شود از آنها استفاده کرد. طرح و برنامه نیستند، نمی

شود آنها را ریخت. تصمیم نیستند، نمی شود آنها را گرفت. دارایی نیستند، نمی شود صاحبشان شد. مال و منال و ملک و

املاک نیستند، نمی شود به نام زدشان.

آدم ها موسیقی اند، نواخته می شوند، ما فقط می توانیم آنها را بشنویم.

آدم ها قصه اند، روایت می شوند، ما فقط می توانیم بخوانیمشان.

آدم ها شعرند، سروده می شوند ما فقط می توانیم زمزمه شان کنیم.

اگر روزی دیدی که از دست آدم ها بسیار دلخوری، به این فکر کن که آدم ها را با چه چیزی اشتباه گرفته ای!

آدم ها را بشنو، بخوان، زمزمه شان کن و فراموش نکن که آنها موسیقی اند، قصه اند، شعرند…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

 خدای آدم ها خدای کلاغ ها هم هست

لا به لای یک عالم خبر ناخوشایند، لا به لای اقتصادِ خراب و سیاست ِناکارآمد و تحریم و هراسِ جنگ و پهپاد و نفتکش و هزار و

یک نگرانی و دلشوره ، لا به لای یک دنیا، بی رحمی و خشونت و حالِ خراب و به ما چه و به جهنم و مگر بیکاری! و چه دلِ

خوشی داری! و دیگی که واسه من نمی جوشد و فکر نان کن که خربزه آب است و گشنگی نکشیدی که همه چی یادت بره و

هزار و یک جمله معترضه و زنهاری…

هنوز در همین دور و بر خودمان آدم هایی پیدا می شوند که برای پای شکسته جوجه کلاغی که از درخت افتاده نگرانند. دست

به دست هم می دهند که نجاتش بدهند و درمانش کنند و غذا بدهند و پرستاری کنند …

می دانید این یعنی چه؟ یعنی هنوز خدا در حوالی ما نمرده، یعنی هنوز عشق و شفقت و لطافت نمرده.

پس هنوز می شود به مردم امید داشت.

من به این جنس آدم ها امیدوارم.

اینها فرشتگانی بی ادعایند که لباس آدم ها را به تن کرده اند و لا به لای شلوغی و غوغای شهر ما راه می روند و کمی هوای

بهشت را می دمند روی داغی های زندگی ما، تا خنکای بهشت را به یادمان بیاورند.

🌸🙏🌸

سپاسگزارم از خانم سارا مجد عزیز که حضانت جوجه کلاغ را به عهده گرفت، او را به بیمارستان برد، پایش را گچ گرفت و حالا

مشغول تیمار داریش است.

امیدوارم جوجه کلاغ حالش خوب شود و زودتر به آغوش گرم خانواده اش به آهار برگردد و پرواز کند و بنشیند روی همان درخت

گردویی که از آن افتاده بود…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

پرنده لبه پنجره نشسته بود می خواست شعر و ترانه و دلدادگی سر بدهد؛ اما از گلوی مردمِ شهر، گلوله و سیاست شلیک

می شد.

پرنده زورش به این همه نفرت نمی رسید.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🔆 به دنیا آمدن

به دنیا آمدن وظیفه ای بود که روزی از روزهای داغ تابستان خداوند بر شانه ام گذاشت. و حالا هر جای دنیا که باشم فراموش

نمی کنم که باید به دنیا بیایم، در نیمه تابستان و در چله زمستان و در اول بهار و در آخر پاییز و در تمام فصول تقویم و در همه

روزهای سال …

به دنیا می آیم زیرا که به دنیا آمدن وظیفه هر روز من است.

امروز هم به دنیا آمدم مثل همه دیروزها و مثل همه فرداها…

به دنیا آمدن انتخابی ست ناگزیر یا اجباری ست به اختیار که هم دوست می دارمش و هم پاس می دارمش…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🌱 هیچکس

همه به دنبال کسی می گشتند، کسی که آرزویی را برآورده کند و رویایی را محقَق، کسی که خیالی را به واقعیت بدل کند و

ناممکنی را ممکن.

من اما دنبال هیچکس نمی گشتم نه برای اینکه آرزویی نداشتم و رویایی و خیالی و ناممکنی؛ من دنبال کسی نمی گشتم

چون ناامیدی از کسان و ناکسان بزرگ‌ترین دارایی ام بود.

من از این ناامیدی بود که به امیدواری رسیدم.

و از این امیدواری بود که به ملاقات خویش رفتم.

و از ملاقات خویش بود که خوشوقت شدم؛

و پس آنگاه هیچکس را یارای آن نبود که مرا از من بگیرد که این کس همه کسم شد؛ به هر جا و به هر وقت و به هر حال…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🍃 رهایی

از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم.

هر روز چیزی را تَرْک کردم و هر روز چیزی مرا تَرْک کرد.

با هر تَرْکی، خاکِ تنم تَرَکی برداشت و چیزی از آن رویید،

بالی شاید، کوچک و شفاف و نامرئی.

پریدن با پرهایی نا پیدا مرا بی پروایی آموخت.

آخرین تمنایم سنگی است سهمگین که بر شانه هایم چسبیده است، باری که قرن هاست به ناگزیر هر زنی آن را برده است.

فردا آن را از شانه هایم پایین خواهم گذاشت زیرا که در این کوله پشتی، توشه نیست؛ تقاضا و تمناست و آدمی زیر بار تقاضاها

و تمناهایش تلف خواهد شد.

رهیدن، رنج بسیار دارد اما پاداشی نیز دارد که آن رنج را التیام می بخشد.

چه ناچاری دلپذیری است که راه رستگاری جز از گذشتن نمی گذرد .

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🌱 باقالی ها هم رستگار می شوند!

هر غذایی قصه ای دارد، همان گونه که هر آدمی.

آدم ها بی قصه هایشان بی معنا می شوند، غذاها هم همینطور.

مادرم چهار تا دانه باقالی خشک شده به من داد.

آنها را در جیب چمدانم گذاشتم و با خود به سفر بردم، به خاکی دیگر و سرزمینی دیگر.

باقالی ها در جیب چمدانم جا ماندند، فراموششان کردم؛ آنها نیز در فراموشخانه ماجرایی نداشتند.

یک روز به یادشان افتادم، از گمنامی و فراموشی نجاتشان دادم، آنها در باغچه کاشتم.

دو تا از دانه ها فرصت به دنیا آمدن را غنیمت شمردند. دو تای دیگر حوصله زندگی نداشتند، مردند.

آن دو دانه که تمام اردیبهشت ‌و خرداد و تیر و‌ مرداد را رقصیده بودند و روییده بودند امروز در جشنی شادمانه به بشقاب غذای

من خوش آمدند.

هر دانه نوری شد، هر دانه شوری شد، هر دانه کلمه ای .

آنها از خاک باغچه تا انسان شدن بالیدند.

امروز جشن رستگاری باقالی ها بود که از حیاتی نباتی تا روحی انسانی، جاده ای پر پیچ و خم را به چه دشواری پیموده

بودند…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

گفت: دلتنگ کسی هستم که نمی دانم کیست.

گفتم: اگر می دانستی که کیست دیگر عشق و ناامیدی چه معنا داشت!

خدا همان دلتنگی گنگ است همان کسی ست که نمی دانیم کیست.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

گفت: نمی خواهم که دوستم بدارید

اگر دوستم بدارید

ناچارم می کنید کوچک بشوم

به اندازه مساحت قفس سینه هایتان

اگر دوستم بدارید

ناگزیرم می کنید سبک بشوم

به قدر توان عضله های نازک قلب هایتان

مرا دوست نداشته باشید

بگذارید از بزرگیدن نهراسم

بگذارید از ثِقل خویش نترسم

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🍃 نفس بکش

مرا دوست نداشته باش

من نفَسَم

دوستم که بداری

در سینه ات حبس می شوم

تو باید زنده بمانی

و من

باید

بروم

نفس بکش

من به بازدمت محتاجم

و تو

به دمی دیگر

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🌹 شیرین کن چایت را…

جهان، چای تلخی بود

و او جز لبخندش

شکری نداشت

آن را در فنجان روزهایش می ریخت و هم می زد

و هر روز را تا آخرین دقیقه سر می کشید

شب که به خانه می رسید

خسته بود

اما طعم دهانش شیرین

نه از شیرینی روزگار

که از شکرخندِ خودش

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

🔆 یک خانواده خوشبخت

خوشبخت هستند ثروتمند اما نه.

نه اتفاقاً خیلی هم ثروتمند هستند؛ ثروتمند،

نه به خاطر مبلمان شیک و وسایل قیمتی و بوفه پذیرایی خاص و کریستال قفسه ها.

ثروتمندند به خاطر یک عالم کتابی که می خوانند، به خاطر پدری که مدام می خندد و با همه گیاهان جهان عصاره و دمنوش

درست می کند و فلسفه و تاریخ می داند و پیشبند می بندد و آشپزی می کند و اجازه می دهد بچه هایش از سر و دوشش

بالا بروند.

ثروتمندند به خاطر مادری که عاشق همسرش است و خردمند و با تدبیر و مهربان است؛ مدد کار بچه های خودش و راهنمای

دانشجویانش.

ثروتمندند چون در سن پانزده سالگی ۶ زبان را در مدرسه می آموزند و موسیقی و‌ تاتر و ورزش بخش جدایی ناپذیر زندگی شان

است.

ثروتمندند با لوسترهای کاغذی دست ساختشان.

با درخت لیمویی که در بالکن کاشتند و لیمو داد.

با غذاهای من درآوردیشان، با برنامه های خیریه شان برای کودکان بی سرپرست در بولیوی…

ثروتمندند با خنده هایشان، با قلبهایشان، با مهربانی بی حد و‌مرزشان…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه ی شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می

تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.

سگ اصحاب کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست و گفت:

– من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید…

آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟… آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟!

هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم، امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند

به آدمی بدل شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.

دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن

همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت:

– آمده بودم از تغییر برایتان بگویم، از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن اما می بینم که شما از تبدیل تنها فروتر رفتن را بلدید،

سقوط و مسخ را.

با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری، زندگی…

چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر! چرا نیاموخته اید، نیاموخته اید که به دیگران گوش

دهید. شاید دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید!

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.

خدا نوازشش کرد و او برای ابد به خواب رفت…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

گاهی برای تماشای معجزات نباید دست را به آسمان بالا برد شاید باید دست را در خاک فرو برد.

من معجزه ای را به چشم دیدم که پیش از این دانه ای کوچک بود. آن معجزه کوچک را در خاک کاشتم، معجزه رویید، معجزه

بارور شد و امشب معجزه، شامی بود در سفره ما.

خونی بر زمین ریخته نشد، ضجه ای بر هوا بر نخاست، ما سیر شدیم و جهان سبز بود از لوبیای سحر آمیز من…

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

 

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

زیباترین متن های عارفانه از عرفان نظر آهاری + عکس

🌱 رستاخیز

تو مرده بودی و هیچکس نبود که به تو یادآوری کند که باید زنده شوی.

مرگ، ماجرای ساکت و سمجی ست که مخفیانه می خزد در آدم و پیش از آنکه باخبر شوی، قرن هاست که مرده ای.

شغل من این است که با کلمات به گورستان می روم و به هر مرده ای کلمه ای تعارف می کنم، خیرات من خرمای کلمات

است.

من مردگان زیادی را می شناسم که به مردن خویش عادت داشتند و‌ کاری جز تداوم مرگ بلد نبودند اما کلماتی را شنیدند و

زنده شدند.

ما هر صبح نباید که فقط از خواب برخیزیم که باید از خاک برخیزیم.

رستاخیز، وظیفه ای ست هر روزه بر دوش تک تک مردگانی که ماییم.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🔆 عرفات مادر نور بود

عرفات، زنی شجاع بود به تازگی از فلسطین خودش را به اروپا رسانده بود؛ صندوقچه ای از درد و مرارت در سینه داشت، بچه

هایش را به یتیمی بزرگ کرده بود، اما همیشه از امید و زندگی و عشق سخن می گفت.

اسم دخترش نور بود.

عرفات مادر نور بود و کارش پاشیدن روشنی بود هر جا که می رفت.

روز جهانی زن با هم برنامه اجرا کردیم . در فعالیتهای مختلف هم با هم همکاری می کردیم. به همه چیز خوشبین بود به صلح،

به آزادی کشورش، به بشریت، به انسان…

همیشه می خندید و نوعی شادی در رفتارش موج می زد، غبطه برانگیز.

دیروز داشتم از میدان رد می شدم دیدم زنی سیاهپوش، مبهوت روی نیمکت نشسته و به دور دست‌ها خیره شده، زنی نبود

پیرزنی بود انگار؛ رد شدم.

بعد احساس کردم چقدر این زن شبیه عرفات بود اما عرفات نبود.

برگشتم.

گفتم: عرفات تویی ؟ چرا این شکلی شده ای؟ مریضی؟ خسته ای؟

گفت: هم مریضم، هم خسته.

هم پدرم مرد و هم پسرم.

پدرم مرد چون مریض شد، پسرم مرد چون…

چون از بالکن خانه خودش را پرت کرد پایین … بیست و دو ساله اش بود یادت هست؟

ناگهان تمام ساختمان ها روی سرم خراب شد و موهای مواج پسرک را دیدم که در باد تاب می خوردند وقتی که بین زمین و

آسمان معلق بود.

عرفات گفت: عرفان تو طبقه چندم زندگی می کنی؟

گفتم: اول
گفت: اول خوب است، آدم نمی میرد.

سوم هم زیاد بلند نیست، اما او مرد.

گفت: دیدی هر جا که ما باشیم فلسطین می شود؟

دیدی….

عرفات گریه می کرد، عرفات دیگر مادر نور نبود.

تاریکی زورش زیاد بود او را در مشت هایش می فشرد…

من حرف های عرفات را دیگر نمی شنیدم فقط مویه ای را در باد می شنیدم که می وزید و می گفت:

عرفات مادر نور بود

عرفات مادر نور بود

عرفات مادر نور بود…

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

عرفان نظر آهاری

سرت را بر بالِش می گذاری.

بالِشت از پَر پُر است.

بالِش، بالَش را به یادت می آورد.

غوغای پرواز نمی گذارد که بخوابی.

دلتنگی، همان پرنده ای ست که شبها پر می زند.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

دهانش را بوییدند

بوی دوست داشتن می داد

دستانش را تفتیش کردند

رد نوازش بر آنها بود

لبانش را به دادگاه بردند

متهم به بوسه بودند

از عشق تبرئه نشد

جرمش سنگین بود

پس به هزار ضربه تازیانه محکوم شد

در ملاء عام

و به حبس ابد در خفا

و تازیانه مگر چیست؟

جز اخم ابروی منکران

و حبس ابد مگر چیست؟

جز زندگی بدون دوستت دارم ها

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🚲🌙 زن تا ماه رکاب زد

قاضی گفت: به ما خبر رسیده که تو در خواب سوار دوچرخه ات می شوی و تا ماه رکاب می زنی!

درست است؟

زن گفت: بله

قاضی گفت: گزارش داده اند دوچرخه ات را پشت خیالت پنهان می کنی!

درست است؟

زن گفت: بله

قاضی گفت: شنیده ایم در خورجینت بقچه ای ست، در آن اشک های مادربزرگ و مادرت را پیچیده ای، به ماه که می رسی

جای هر دوی آنها می خندی!

درست است؟

زن گفت: بله

قاضی گفت: پس اتهامات خود را می پذیری!

حرفی در دفاع از خود نداری؟

زن گفت: خیر

قاضی گفت: احسنت

پس تو را به خاطر تبدیل کابوس های نیمه شب به خواب های شیرین و ندیده گرفتن چهارچوب واقعیات و زیر پا گذاشتن حریم

رویا، به هزار سال سوگ مدام و گریستن پیاپی و مویه های شبانه محکوم می کنم.

زن اعتراضی نکرد، حکمش را گرفت، سوار دوچرخه اش شد و تا ماه رکاب زد.

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

🔆 بیست و‌ چهار رکعت زیستن

مردی سگی را می کشت

نهی از منکرش کردم

مرا هم کشت

زنی تاریک بود

خورشید تعارفش کردم

گفتم: بفرما نور

این زیباترین امرِ به معروف است

تعارفم را رد کرد

فقیهی مریض شده بود

بیماری لا عشقی داشت

دلم را به او دادم

گفت: عضو مکروهی در سینه ات داری

دلم را لای فتوایی پیچید و دور انداخت

سیده ای را دیدم، سبز پوش

اسمش درخت بود

به من گفت:

وای اگر طلوع صبحت قضا شود

و گفت:

تماشای ماه در نیمه شب از مستحبات است

خواستم استغفار کنم از گناهان چهل ساله ام

که پرنده ای بر شاخه اذان گفت

و حی علی الحياة

همه جا پیچید

من دویدم به سمت زندگی

که بیست ‌چهار رکعت زیستن بر من واجب شده بود در شبانروز

✍️#عرفان_نظرآهاری

🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆

جدیدترین مطالب

مطالب بیشتر
مطالب پربازدید هفته
دوستان ما