بیماری های روانی با یوگا درمان می شود!

مجموعه : ورزش درمانی
بیماری های روانی با یوگا درمان می شود!

یوگاییها معتقدند که ذهن و جسم یکی هستند و اگر وسایل مناسب در اختیار داشته باشند و در محیط درستی قرار بگیرند به یک توازن می رسند و درمان می شوند.بنابراین یوگا یک وسیله درمانی محسوب می شود.و به شما کمک می کند تا در لحظه استرس ، آرامش خود را حفظ کنید.اولین دلیل کسانی که به کلاسهای یوگا می آیند بدست آوردن انرژی بیشتر ، شادابی و آرامش می باشد.

 

درمان فیزیکی
نخست باید اشاره کنم، بیماریهای عاطفی و روانی معینی وجود دارند، که ناشی از عوامل فیزیکی هستند. این بیماریها ممکن است به روشهای درمانی بسیاری چون آیورودا، طب سوزنی، هومیوپاتی ، طبیعی درمانی، طب مفصلی(کایروپرکتیک) و سایر معالجات فیزیکی، پاسخ مثبت نشان دهند. شیوه ی درمانی که من به کار می برم، مداوای بیماری توسط اضداد آن است، بنابراین اینگونه روشهای درمانی در موارد اندکی به کار می بندم. بیماران مورد نظر من به چهار دسته تقسیم می شوند.

گروه اول افرادی هستند که به گونه ای از بیماری صرع مبتلا هستند و به داروهای ضد تشنج نیاز دارند.

 

گروه دوم مبتلایان به اسکیزوفرنی هستند. اسکیزوفرنی بیماری فیزیکی و شیمیایی دستگاه عصبی مرکزی است و بیماران مبتلا، به درمان با داروهای ضد روان پریشی، پاسخ مثبت می‌دهند.

 

سومین گروه، بیماران مبتلا به افسردگی شیدایی یا اختلال عاطفی دوقطبی هستند که در دوره‌های زمانی طولانی، دچار نوسان احساسی می شوند و به ماده ی شیمیایی بسیار ساده ای به نام لیتیوم، واکنش مثبت نشان می دهند.

 

چهارمین گروه به بیماران مبتلا به افسردگی درون زاد اختصاص دارد. این نوع افسردگی در واقع فیزیولوژیکی است و منشأ شیمیایی دارد.
تجربه ی شخصی ام می گوید که این افراد به تمرینات یوگا به خوبی پاسخ می دهند، اما به علت وضعیت ذهنی شان در مرحله ی بحرانی بیماری، نیاز به مصرف داروهای شیمیایی دارند تا به ثبات برسند. پس از تثبیت وضعیت این افراد، آنها برای انجام تمرینات یوگا از انگیزه و حضور ذهن برخوردار می شوند؛ سپس این تمرینات به آنها اطمینان می بخشد که می توانند به زودی داروهای خود را کنار بگذارند و این مسئله ای مهم است. معالجات فیزیکی دیگری چون تشنج‌درمانی نیز، وجود دارد که امروزه کمتر مورد استفاده قرار می‌گیرد. به عقیده ی من، به کارگیری معالجات فیزیکی، برای بیماران این چهار گروه و برای دوره ی زمانی معینی، صحیح و منطقی است. اگرچه تمرینات یوگا نیز، باید به همراه این معالجات به کار برده شود. بیماران نیز، در این حالت، تمرینات را می پذیرند و با دقت آنها را انجام می دهند.

 

 

درمان احساسات
در گروه دوم به درمان احساسات می پردازیم. در این مرحله با بزرگترین مشکل روانپزشکی روبرو می‌شویم، زیرا درمان احساسات با دارو، روشی بیمارگونه است و نه معالجه‌ای شفابخش. در درمان بیمارگونه، با مسئله ی عادت و اعتیاد فرد به داروها مواجه هستیم که علت آن به این شرح است: اگر در حالی که به شدت ناآرام، مضطرب و غمگین هستم قرصی در اختیارم بگذارید که ده دقیقه پس از مصرف آن، احساسی بهتر را تجربه نمایم و بیست دقیقه پس از آن احساسی بسیار خوشایند به من دست بدهد، در موارد مشابه دیگر نیز، از شما می خواهم قرصی به من بدهید.
آیا می دانید آزمایش سگهای پاولف چیست؟ پاولف روانشناسی روسی بود که به بررسی شرطی سازی و آزمایش سگها پرداخت. او زنگ کوچکی را به صدا درمی آورد، سپس مقداری خوراکی به سگها می داد. پس از مدتی، هنگامی که زنگ به صدا درمی‌آمد بزاق دهان سگها ترشح می شد، زیرا تصور می کردند که هم اکنون، به آنها غذا داده خواهد شد. او سگها را برای ترشح بزاقشان شرطی کرده بود و از آن پس، هرگاه زنگ کوچک به صدا در می‌آمد، بزاق سگها ترشح می‌شد. بنابراین بلعیدن یک قرص، برای تجربه ی احساسی خوشایند، فرایند شرطی شدن است و حتی در مدتی کوتاه، موجب عادت می‌شود.
نکته ی دوم، پیرامون درمان بیمارگونه، عوارض ترک دارو است. هر ماده‌ای که وارد بدن می‌شود و تأثیری بر سیستم عصبی مرکزی می گذارد، پس از کم شدن تدریجی اثر دارو، نتیجه‌ی عکس را به دنبال خواهد داشت. اگر در زمانی که مضطرب و نگران هستم، قرص والیوم (دیازپام) را مصرف نمایم، در طول چهار یا پنج ساعتی که اثر دارو به تدریج از بین می رود، دچار اضطراب و نگرانی بیشتری خواهم شد. پس از آن چه خواهم کرد؟ مسلما دیازپام دیگری می‌خورم.
سپس مشکل سوم، قدرت تحمل نسبت به دارو، آشکار می‌شود. به محض آنکه این مواد، به درون بدنم راه می‌یابند، تعداد آنزیمهای تجزیه کننده ی آنها افزایش می‌یابد، به طوری که پس از مصرف قرص بعدی، این مواد سریعتر تجزیه شده و من ناچار می شوم قرص بعد را کمی زودتر مصرف نمایم. بنابراین درمان علائم احساسی توسط دارو، فرایندی پنهان است که، اعتیاد در آن بسیار رایج است. ما متوجه شده‌ایم که بسیاری از افراد، بویژه در کشورهای غربی، به دیازپام و انواع مختلف دیگر داروها، اعتیاد دارند.

 

مدیریت یوگایی
برای کنترل مشکلات احساسی، تمرینات یوگا در مرتبه‌ی اول اهمیت قرار دارند. این تمرینات مؤثر واقع می‌شوند. برخی از بیمارانم در زمانهایی که به شدت مضطرب هستند، روزانه ده الی پانزده مرتبه به انجام تمرینات یوگانیدرا می‌پردازند. حین تمرین، احساسشان مشابه زمانی است که قرص دیازپام مصرف کرده‌اند. ضبط را روشن کرده، دراز می کشند و پس از مدتی، بتدریج نیازشان به انجام تمرین، به دوبار در روز می‌رسد. این مسئله درباره‌ی تمرینات متعادل کننده فیزیکی بویژه تمرینات پرانایاما نیز، صدق می‌کند. البته برای از بین بردن اضطراب و نگرانی، تنفس زنبوری، بسیار تأثیرگذار است و در درمان افسردگی، باستریکا(دم آهنگری) به همراه مولاباندا.
مردمی که در استرالیا(کشور تمرینهای فعلی‌ام)، ایالات متحده آمریکا و آمریکای جنوبی (که پیش از این در آنجا تمرین کرده ام) بیمار تلقی می‌شوند، پذیرای این تمرینات می باشند، زیرا آنها حقیقتاٌ در جستجوی چیزی هستند. آنها از من قرص نمی‌خواهند، در پی کسب قدرت برای مبارزه با مشکلات احساسی و درد عاطفی خود هستند. به محض آنکه این قدرت را کسب کنند، اثر مثبتی دریافت خواهند کرد. این قدرت به آنها اعتماد و عزت نفس می‌بخشد. اگر فردی به خود اعتماد داشته باشد، مضطرب نمی‌شود و اگر عزت نفس داشته باشد، افسرده نمی‌گردد. بنابراین این نقطه، همان جایی است که فرد قدرتمند می‌شود.

 

 

تفکر منفی
گروه سوم کسانی هستند که دچار مشکلات فکری می‌باشند. در این مورد، تنها به شعور و عقل سلیم نیازمندیم، زیرا بیماران باید بتوانند فرایندهای فکری منفی از این قبیل را «من هیچگاه قادر به انجام کاری نبوده‌ام، بنابراین در آینده نیز نمی توانم.» متوقف نمایند. بسیاری از مردم جریان پیوسته‌ای از افکار منفی را، از ذهن خود می‌گذرانند. «نمی توانم این کار را انجام دهم. او بهتر از من است. تعجبی ندارد که او می تواند، اما من نمی توانم.»
این افکار باید متوقف شوند. تصور منفی دیگری که آن نیز باید متوقف شود این است: «من انسان احمقی هستم، چون مثلاٌ ممکن است فنجان آب را بریزم». برخی افراد، اگر فنجان آب را بریزند، در ذهنشان می گویند: «من انسان احمقی هستم، چندبار این کار را تکرار می کنی». این کار، همان شست و شوی مغزی است، موجی منفی، که به خورد ذهنشان می دهند. ما باید به آنها شیوه‌ی تجزیه و تحلیل و تشخیص این فرایند فکری و روش متوقف ساختن آن را، بیاموزیم. مثلاٌ بگوییم اگرمن یک لیوان آب را بریزم، فکر نمی‌کنم که: «من انسان احمقی هستم.» بلکه با خود می گویم: «من دوباره آب آن لیوان را ریختم». به این طریق، افکار متوقف می‌شوند.

 

گردآوری : فراناز

 

پربیننده ترین مطالب سایت

پربازدید هفته
پربازدید ماه